تبليغاتX
مارمولک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ژوکر

شروع به دويدن می کنم، دستم را بالا می آورم تا به ساعتم نگاه کنم، بی آنکه عقربه هايش را پيدا کنم دوباره دستم را پايين می آورم، با دست راستم انگشتری که در دست چپم قرار دارد را می غلتانم.

بر روی پشت بام دراز می کشم، حرکت ابرها را دنبال می کنم، ماه هر از چندگاهی برای مدتی کوتاه از ميان ابرها پديدار می شود، به نشانه احترام خم می شوم و با تمام وجود بر عظمتش تعظيم می کنم.
موضوع فيلم صداقت بود و در آخر همه چيز به خوبی تمام شد، گريه کردم شايد بعد از يک سال، با او سخن گفتم، پاسخم را نداد، خنديدم، احساس غرور کردم که می توانم در ميان باتلاق خوشحال باشم و لبخند بزنم، چند شاخه بالای سرم است که می توانم دستم را به آن ها بگيرم، شايد زود است، صبر می کنم تا کاملا فرو روم و اگر زنده ماندم دستم را به يکی از شاخه ها می گيرم!
کاملا درون باتلاق فرو می روم، چشمانم را می بندم، شايد ترسيده ام، هوای تازه وارد ريه ام می شود...
|+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:54 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar