| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
شروع يک آغاز
چشمانم را بستم و شروع به خاراندن مغزم کردم. قدم زنان در ميان تاريکی در جست جوی تاريکی .
گريزی از ميان ريشه هايش که همه فضا را اشغال کرده بودند وجود نداشت. روزها می گذشتند و من هنوز در اين فضای مصنوعی مسموم لذت می بردم. در انديشه چاره ای برای فرار از اين گودال تاريک افتادم، زمزمه می کنم که ديگر زمان جهش فرا رسيده است... |+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 0:32 |
کوری
آهسته قدم بر می داشتند و دستانشان را به هم گره زده بودند و يک صدا در ميان بيابان بی انتها حمد و سپاس خورشيد را می گفتند. از شدت آفتاب پوستشان تاول زده بود ولی کسی نبود که به خاطر دردی که خدايشان برای آزمودنشان مقرر کرده بود ناله ای بر آورد. همه جا آرام بود ولی ناگهان صدای غرش مهيبی همه جا را لرزاند. در يک لحظه تمام جمعيت ساکت ايستادند. ديابلس بود، اين تصويری بود که همگی در ذهنشان داشتند. بدون آن که درنگی کنند دستانشان را از همديگر رها کردند و برای گريز از خطر با گام هايی شتابان به اطراف پراکنده شدند تا شايد بتوانند وجودشان را پنهان کنند. با گام های تندشان گرد و خاکی به پا کردند که تمام آسمان در ظلمت فرو رفت. صدای غرش در حال نزديک شدن بود. اميدی به فرار نبود. سرهايشان را بلند کردند تا از خدايشان ياری طلب کنند اما نتوانستند او را بيابند. بدون آن که کلمه ای بين آن ها رد و بدل شود خنجرهايشان را بيرون کشيدند و بی درنگ در قلبهايشان فرو کردند. وقتی ديابلس به آن جا رسيد پيکرهای آنها را بی جان يافت. لبخندی زد و از آنجا دور شد. |+| نوشته شده توسط صدرا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 22:18 |
راهروی زمان
به آرامی سر می خورند و بی آن که حتی برای مبارزه با نيروی جاذبه اندکی تقلا کنند پايين می افتند. گرمايشان گونه هايم را نوازش می دهند، می خندم، بی صدا. ساعتم را بلند می کنم و کنار گوشم می گيرم تا به صدای زمان گوش دهم، غوطه ور می شوم. گذشته را دوست دارم ولی تکرار آن را نه و آينده را هم جذاب می بينم، ولی در حال می مانم چون از آن لذت می برم. |+| نوشته شده توسط صدرا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 16:32 |
لوناتيک
صدای قدم هايش را می شنوم که در حال نزديک شدن هستند. کمی مضطرب می شوم ولی برای اين که غافلگيرش کنم پشت ديوار کنار راهرو پنهان می شوم.
چشمانم را می بندم و با تمام وجود عطرش را استشمام می کنم. رها می شوم، زمان به دور سرم می چرخد و پيچک وار به سمت پايين بدنم حرکت می کند. حر کتش آرام است ولی در يک لحظه ديوانه وار شروع به فشار دادنم می کند. فشارش بيش تر و بيشتر می شود ولی دردی احساس نمی کنم. فقط منتظر می مانم. ناگاه تو در درونم طغيان می کنی، قطره اشکی از چشمانم بر رو پيچک ها می افتد، به رعشه می افتند و به همديگر می پيچند و تکه تکه می شوند. ديگر کاملا از فشار پيچک ها آزاد شده ام. نسيم خنکی صورتم را نوازش می دهد، نوری طلايی رنگ احاطه ام می کند و مرا در درون خود می چرخاند به بالا می برد، آنقدر بالا که بوی تعفن پيچک های تکه تکه شده ديگر نمی توانند آزارم دهند... چشمانم را به آرامی باز می کنم، ديگر صدای قدم هايش به گوش نمی رسند. رفته است. پريشان می شوم، پريشانم. |+| نوشته شده توسط صدرا در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 23:28 |
|
درباره وبلاگ
![]() قطره های ذهنم!
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 پيوندها
آب نبات چوبی ترشبانوی غم My2Pic ستاره ای کم نور ميم جيم سيب! ققنوس مقدس ققنوس سوخته پتک کاغذی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |
