تبليغاتX
مارمولک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
جهش

می نشينم لب حوض، چشمانم را که در آب به من خيره شده اند می نگرم، برق می زنند!

دستانم را به  هم فشار می دهم تا کمی گرم شوند. يک پر به آرامی روی هوا چرخ می زند و روی آب می افتد و شناور می ماند. سرم را بلند می کنم تا شايد پرنده ای را ببينم ولی همه چيز آرام است و خورشيد هم در حال غروب کردن.

سرم را بر می گردانم تا دوباره به حوض نگاه کنم، از ترس بدنم فلج می شود، کلاغی را می بينم که لب حوض ايستاده و به من خيره شده است.

احساس می کنم به خودم خيره شده ام، سعی می کنم از جايم بلند شوم ولی بدنم خشک شده و از دستورم سرپيچی می کند.

هوا تاريک می شود .

همچنان به چشمانش که زير نور مهتاب درخشان تر از قبل شده اند خيره می مانم. قطره ی آبی از آسمان فرود می آيد و از صدايش به خودم می آيم، زمان رفتن فرا رسيده.

بال هايم را به سرعت باز می کنم و پرواز کنان روی ديوار خانه ثابت می مانم تا ببينم پسرک در چه حالی است. با حالتی عصبی دارد به آب نگاه می کند، چند لحظه صبر می کنم. سرش را بالا می آورد و می چرخاند و چشمانش روی من ثابت می شوند. صورتش شروع به لرزيدن می کند و سپس فرياد می زند.

بدون آن که معطل کنم به سمت بالا در مسير نور مهتاب پرواز می کنم و از پسرک دور می شوم ...

|+| نوشته شده توسط صدرا در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 16:21 | 
شب يلدا!

الان ساعت 10:30 شبه، هميشه همه اهل خونه اين موقع شب ديگه بيدارن ولی نميدونم چرا امشب که شب يلداس همه رفتن خوابيدن من تنها بيدار موندم!

ولی خب بد نبود خوش گذشت تنهايی! سکوت تو شب خودش کلی لذت بخشه! ستاره ها که معلوم نبودن تو آسمون پس خودم رو کاغد کشيدمشون و تا صبح داشتم می شمردمشون...

|+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 21:17 | 
يک سال بعد!
  شرمنده بعد يه سال دوباره اومدم! سعی می کنم از اين به بعد زودتر آپديت کنم!
|+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 21:6 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar