تبليغاتX
مارمولک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مارمولک حسابی داغونِ!
- حذف شد -
|+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 17:59 | 
مارمولک و خودکشی؟!
- حذف شد -
|+| نوشته شده توسط صدرا در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 20:58 | 
مترسک
مثل هر روز از ميان نرده های چوبيه مزرعه، روانه شدنت به مدرسه را نگاه می کنم. در اين سه سال که تو به مدرسه رفته ای، هيچ کس حتّی علف های هرزی را که دورم پيچيده اند را هم کوتاه نمی کند. آن روزها، تو صبح بيدار می شدی و با تکه نانی که مادرت به عنوان صبحانه به دستت می داد، با سرعت به سمتم می دويدی و کلاغ ها را از دورم فراری می دادی و بعد برايم شکلک در می آوردی. ظهر که می شد، با دوستانت دورم حلقه می زديد و آن قدر می چرخيديد که به نوبت روی زمين می افتاديد، ولی باز می خنديديد و برای قوی تر نشان دادن خودتان، دوباره دستان کوچکتان را به هم می داديد و سريع تر از قبل شروع به چرخيدن می کرديد. آواز می خوانديد و با صدای بلند می خنديديد. وقتی مادرت دعوايت می کرد می آمدی و قطره های اشکت را با لباسم پاک می کردی و بعد من را سفت بغل می کردی تا دلداريت دهم. اما ديگر کلاغها مرا آن قدر کثيف کرده اند که از وجود خود خجالت می کشم. کاش تو بودی و مرا که از شدت باد، از پشت به زمين افتاده ام صاف می کردی.
شب می شود. به ستاره ها خيره می شوم. ستاره ای به سرعت از جلوی چشمانم عبور می کند و ناپديد می شود. با خود می گويم، ای کاش، تو، پدرت و همه ی آدم ها بچه می مانديد.
|+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 18:16 | 
دانلود کتاب آيات الهی!
به سفارش يکی از عزيزان اين مطلب حذف شد!
|+| نوشته شده توسط صدرا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 12:2 | 
ندای عاشق
- حذف شد -
|+| نوشته شده توسط صدرا در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 20:57 | 
سلام!
- حذف شد -
|+| نوشته شده توسط صدرا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:16 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar