تبليغاتX
مارمولک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
آينه ی شکسته


گوی سياهم را روی زمين می غلتانم و به چشمانم در درخشش می نگرم،

می ايستد،

دوباره با انگشتانم تکانش می دهم،

آن  قدر خيره به گوی می مانم که ماندنم در خلا تاريکش می ماند.

نگاهم می کرد، محکم مرا به خودش چسبانده بود و رهايم نمی کرد، فرياد می کشيد، سينه اش را شکافت، قلبش را بيرون کشيد و برایم قربانی اش کرد...

او منم، اگر من بودم می ماندم تا ببينمش و بی اعتنا قدم هايم را نمی شمردم.
|+| نوشته شده توسط صدرا در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 16:52 | 
مجسمه
به گوشه تاريک وجودم خيره شد بودم،
ثانيه ها با چابکی فرصت هايم را می دريدند و مرا فلج کرده بودند.
نمی گريستم.
نه،
نمی گريستم.
اندک زمانی نبود که به دنبال نشانه ای از روشنايی درونم در تلاطم نباشد،
و در بيرون تنها چشمانم بود که بی تفاوت نبود.
چشمانم را می دزديدم.
فريادهای درونم گاهی بر من غلبه می کرد و طنينش نگاهش را به سمتم بر می گرداند.
نمی گريستم.

|+| نوشته شده توسط صدرا در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 18:12 | 
تهی


در آميخته تاريکی و روشنايی می جستمش،

می چرخيدم و گويی هر چرخشم مرا به ابتدا می رساند،
حرارت اطرافم کلافه ام کرده بود،
هر دوره زمانی که در گذر بود برای رهايی از کالبدم فرياد می کشيدم.

سرم به دور زمان می چرخيد...

هيچ تلاشی برای فرار از اين فضای اشباع از تهوع اندوه نمی کنم،
گم شدم،
سرم را که بالا می گيرم نور چشمانم را می زند،
شايد تا امروز نمی انديشيدم.

|+| نوشته شده توسط صدرا در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 21:34 | 
7 روز
می نويسم...
|+| نوشته شده توسط صدرا در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 22:37 | 
لبخند سرد
هوای داغی که از زمين بر می خواست فروکش کرده بود و تنها خنکی نسيمی که وجودم را اشباع کرده بود احساس می کردم.

شايد که هولناک بود رفتارم در مقابل آتش، می سوزاند مرا اگر خاموشش نکرده بودم.

|+| نوشته شده توسط صدرا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 18:58 | 
لوناتيک دوم
دستانم را باز می کنم، می چرخم، می چرخم، می چرخم، تا آن جا که وقتی می ايستم دنيا شروع به چرخيدن به دورم میکند، می چرخد، می چرخد...
فلج شده ام، فقط نظاره گر گردش گيتی هستم و ديگر توان چرخيدن ندارم.  حتی نمی توانم گريه کنم. از درون شروع به سرد شدن می کنم.
قلبم يخ زده ولی هنوز می تپد، گرمايی نهفته ی درونش روزی که آزاد شود مذاب دنيا را زير پايم جاری خواهد کرد.
|+| نوشته شده توسط صدرا در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:16 | 
ژوکر

شروع به دويدن می کنم، دستم را بالا می آورم تا به ساعتم نگاه کنم، بی آنکه عقربه هايش را پيدا کنم دوباره دستم را پايين می آورم، با دست راستم انگشتری که در دست چپم قرار دارد را می غلتانم.

بر روی پشت بام دراز می کشم، حرکت ابرها را دنبال می کنم، ماه هر از چندگاهی برای مدتی کوتاه از ميان ابرها پديدار می شود، به نشانه احترام خم می شوم و با تمام وجود بر عظمتش تعظيم می کنم.
موضوع فيلم صداقت بود و در آخر همه چيز به خوبی تمام شد، گريه کردم شايد بعد از يک سال، با او سخن گفتم، پاسخم را نداد، خنديدم، احساس غرور کردم که می توانم در ميان باتلاق خوشحال باشم و لبخند بزنم، چند شاخه بالای سرم است که می توانم دستم را به آن ها بگيرم، شايد زود است، صبر می کنم تا کاملا فرو روم و اگر زنده ماندم دستم را به يکی از شاخه ها می گيرم!
کاملا درون باتلاق فرو می روم، چشمانم را می بندم، شايد ترسيده ام، هوای تازه وارد ريه ام می شود...
|+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:54 | 
شروعی آهسته با قدم هايی تند
زير نوازش های قطرات باران خود را رها می کنم و سعی می کنم گرفتگی روده های مغزم را باز کنم...

راز پاسخ تمام آن چيزهايی است که بوده، هست و خواهد بود.

|+| نوشته شده توسط صدرا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:5 | 
قاف بدون سرکج!
- حذف شد -
|+| نوشته شده توسط صدرا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 23:53 | 
شروع يک آغاز
چشمانم را بستم و شروع به خاراندن مغزم کردم. قدم زنان در ميان تاريکی در جست جوی تاريکی .
گريزی از ميان ريشه هايش که همه فضا را اشغال کرده بودند وجود نداشت.  روزها می گذشتند و من هنوز در اين فضای مصنوعی مسموم لذت می بردم.
در انديشه چاره ای برای فرار از اين گودال تاريک افتادم، زمزمه می کنم که ديگر زمان جهش فرا رسيده است...

|+| نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 0:32 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar